"می" ! نامه ات چه زیبا و شورانگیز بر دل می نشیند !

من مدت پنج روز به تماشای باغ و صحرا رفته بودم و در این پنج روزه خزانی را که دوست می داشتم ، بدرود گفتم .

 

دو ساعت است که خسته و سرما زده به دامان این دره بازگشته و مسافتی را که بیش از مسافت دو شهر (( ناصره )) و (( بشری )) است با ماشین روزباز پیموده ام .

 

پس از بازگشت نامه ات را بر فراز تلی از نامه ها یافتم . تو خود می دانی که هر وقت نامه ای

از محبوب نازپرور من برسد ، همه نامه های دگر از نظرم محو و نا بود می گردد .

 

نشستم ودرحالی که حرارتی مطبوع از نامه ات در خویش احساس می کردم ، مشغول

خواندن آن شدم .آنگاه  لباس    هایم را عوض  کردم  وبرای بار دوم وسوم به خواندن پر داختم

تا جا که براثر تکرار این کاراز خواندن بقیه نامه ها چشم          

پو شیدم .              

مریم! من این شراب قدسی این می پاک را با می تاک درنمی آمیزم .

 

"می"!در این ساعت تو بامنی آری دراینجائی درهمین جاومن به زبانی بالاترازحدتوانائی کلمات

باتوسخن می گویم باضمیر والای تو صحبت میکنم ویقین دارم که تو صدایم را می شنوی و نیز

می دانم که ما یک دیگر را کاملا درک می کنیم .

امشب به عرش الهی نزدیکتر از هر وقت دیگر در زمان گذشته ایم .

 

خدای را سپاس گذارم و او را نیایش می کنم که غریب دور از دیار به وطن برگشت و سفر

کرده به خانه پدری خویش باز آمد .

 

محبوب ناز پرورم!در این لحظه فکر خوبی به خاطرم رسید، بسیار هم خوب ،پس گوش فرا

دار .چنانچه خدای ناخواسته در آینده اگر اختلاف نظری در میان ما رخ دهد (که ناچار به مجادله

شویم )بر خلاف گذشته نباید پس از مشاجره از هم گسیخته با هم قهر کنیم ،به ستوه آوریم یا او سر انجام به ستوه آید و شکست خورده و شرمسار راه گریز در پیش گیرد.

نظرت در باره این پیشنهاد چیست ؟پس بگذار تا دلمان می خواهد با هم به  مشاجره پردازیم و او نیز هر چه می خواهد بکند .

تو از اهالی "اهدن"و من اهل "بشری " ام ،پیداست که این مسأله ارثی است.(اهدن شهر کوچکی است در شمال غربی بشری (زادگاه جبران ) که در شمال لبنان قرار دارد و محل اقامت خانواده " مي "بوده و از دیر باز میان اهالی این دو شهر خصومتهای تاریخی وجود داشته است و جمله "این مسأله ارثی است " بدین نکته اشاره می کند .)

...تو از دیگران به من نزدیکتری که در دل و جانم نشسته ای و ما با دل و جان یکدیگر سر دعوا نداریم و جز در عالم اندیشه با هم به  مشاجرهبر منی خیزیم.

اندیشه خود پدیدهای اکتسابی است و از محیط و دیدنیهای آن و پیش آمدهای روزگار حاصل می شود ،اما دل و جان پیش از آنکه اندیشه ای در میان باشد در وجود ما ،دو جوهر علوی بوده و هستند .

کار فکر سازماندهی است که وظیفه ای نیکوست و برای حیات اجتماعی ما ضرورت دارد ،اما در زندگی عاطفی و روحی ما دارای پایگاهی نیست .

فکر بلند می تواند بگوید که " در آینده وقتی که اختلاف نظری پیش آید ،نباید از هم جدا شویم "فکر چنین حکم می کند و حال آنکه خود عامل هر اختلاف و خصومتی است، اما قادر به گفتن سخنی درباره محبت نمی باشد،زیرا نمی تواند با مقیاسهای گفتار خویش روح را بسنجد و با موازین منطقی خود اسرار و نهانیهای ضمیر ما را اندازه گیری کند .

من محبوب ناز پرور خویش را دوست می دارم ،اصلا این را با قیاس عقلی نمی خواهم بدانم ،همین قدر کافی است که دوستش می دارم و بس .

آری از دل و جان دوستش می دارم ،کافی است که در هر حال ،اندوهگین،غریبانه ،تنها،خوشحال،مدهوش و مجذوب سر برشانه اش گذارم ،کافی است که در کنارش تا ستیغ کوهساران پیش روم و هر لحظه در گوشش زمزمه کنم که :" تو دوست منی،توئی محبوبم !".

"مي "می گویند که من از بشر دوستانم و به خاطر اینکه همه مردم را دوست می دارم،بعضی سرزنشم می کنند .

آری من همه مردم را دوست می دارم و همگی را بدون گزینش همان گونه که هستند یکجا دوست می دارم،زیرا جزئی از جلوه ذات خدایند ولی هر دلی را قبله خاصی است و این دل نیز جهتی دارد که ساعتها در خلوت تنهائی بدان متوجه می گردد و هر دلی را دیری است که در آن خلوت می گزیند تا آرامش و تسکین یابد.

هر جانی هم جانانی دارد که آرزو مند است به آن پیوندد،تا در دوران حیات از نیکبختی و نعمت تندرستی بهره مند گردد یا اینکه رنجهای زندگی را به دست فراموشی سپارد .

سالهاست که احساس می کنم کعبه دل خویش را یافته ام ،این احساس حقیقی،ساده و روشن و دوست داشتنی است ، بهمین جهت است که هر گاه " توما "ی مقدس می خواسته است مسائل را با شک و تردید برسی کند ، از اطاعت او سر باز زده ام و از او و تجربه ای که با انگشتش به دستآورده روی گردانیده ام تا ما را در خلوت آسمانی خویش به حال خود واگذارد که به ایمان آسمانی خودمان تسلیم شویم ...